هنر برای عشق

 

احساسی که شما در مخاطب ایجاد می‌کنید ـ که خدای متعال ذوق آن را داده است ـ چند تا خصوصیت باید داشته باشد. خصوصیت محوری آن این است که باید در نهایت، تولی و تبری را رشد بدهد؛ یعنی هنر باید ابزار بسط تولی و تبری باشد؛ قلوب را نسبت به یک جبهه متعلق و دلداده و نسبت به جبهه دیگر متنفر کند. هنری که فقط بسط محبت می‌دهد یک جانبه است و برای پردازش رشد جامعه کافی نیست. همچنین هنری که فقط نفرت‌ها را رشد بدهد برای پرواز جامعه کافی نیست. باید هردوی اینها را بتواند بسط بدهد. خود هنرمند باید اول احساسی در این وادی پیدا کند، بعد به این جبهه ای از احساس که در وجودش پیدا می‌شود بعد اجتماعی بدهد و دیگران را هم در آن احساسات شریک کند. به تعبیر دیگر احساس خودش را اقامه کند. هنر ابزار اقامه عواطف اجتماعی در جهت خاص است.

نکته دیگر این که بر همین اساس هنر باید بتواند به عواطف اجتماعی جهت بدهد. آن جهت هم این است که آن تولی و تبری محوری را که شرط اصلی کمال، بلوغ عواطف انسانی، حساسیت‌های انسانی و حالات قلبی انسان است و به تعبیر دیگر محور همه ملکات اخلاقی است در همه جا بسط دهد؛ یعنی هنر او هیچ کجا منفصل از آن احساس مرکزی نباشد و قدرت داشته باشد همه چیز را به آن محور (تولی و تبری مرکزی که همان محبت به خدای متعال و بغض نسبت به اعدای الهی است) برگرداند. در یک قدم در تجسد، به محبت به اولیای الهی و بیزاری از دشمنان محوری آنها تبدیل می‌شود؛ یعنی هیچ کجا نباید شعر شما فارغ از این دو کلمه یعنی کلمه‌ی حق و کلمه‌ی باطل باشد ایجاد نوعی بسط و گرایش نسبت به حق و تبری نسبت به دشمنان او.
رسالت هنرمند در یافتن مصادیق تاریخی تولی و تبری

بعضی از هنرمندان در مورد محبت وجود مقدس امیرالمومنین و نفرت جبهه مقابل خوب می‌توانند صحبت کنند، نقش ایفا کنند و یا بنویسند و بخوانند، اما همین که تنزل پیدا می‌کند دیگر نمی‌توانند حرف بزنند؛ یعنی دیگر نمی‌تواند همان موضوع را در جریان تاریخی حق و باطل تنزل و بسط بدهند. به نظر می‌رسد از خصوصیات هنرِ پیشرو این است که بتواند عاطفه‌های اصلی را در مصادیق تاریخی خودش بسط بدهد؛ اگر هنرمند بتواند هنرش را خوب تجلی دهد، توانسته است راجع به هر موضوعی هنرنمائی کند و رسالت هنری خودش را ایفا نماید. بنابراین باید بتوانیم آن را به مقوله‌های تاریخی و اجتماعی بسط دهیم. وقتی هم که می‌خواهیم بسط دهیم، قاعدتا باید بتوانیم به مقوله‌های کلان اجتماعی بسط دهیم. به عنوان مثال ـ با صرف‌نظر از فنون و هنرهای ادبی ـ سینمای سلطه و جریانی که از طریق هالیوود و امثال آنها هدایت می‌شود، یا سینمایی که شهوات مادی را بسط می‌دهد، الان در مقیاس جهت گیری‌های جهانی بروز پیدا کرده است. سینمایی که می‌خواهد مخاطب خودش را به موضع گیری خاصی بکشاند، جنگ سوم را (به اصطلاح خودشان جنگ اسلام و تجدد، اسلام و جریان مدرنیته) موضوع قرار می‌دهد و بعد هم عاطفه‌های جهانی را به سمت نفرت نسبت به اسلام و امیدواری نسبت به جریان تجدد و محور آن یعنی آمریکا پیش می‌برد. بنابراین هنرمندی که وارد  این وادی می‌شود و در این وادی کار هنری می‌کند، خودش به یک نقطه احساسی رسیده است که می‌تواند این احساس را در رفتار هنری خود متجسد کند. در نتیجه از طریق همان ابزار هنری که القائات غیر مستقیم دارد مخاطب را نسبت به مسائل کلانی که غفلت داشته است هوشیار و حساسیت هایش را بیدار می‌کند. کسی که پای این فیلم می‌نشیند احساس می‌کند که موجی از مثلا جریان ترور و تروریسم کور در جهان از طرف تمدن رقیب برپا شده است؛ و در این موج ترور کور عاطفه، رحم و عقلانیت وجود ندارد. تکیه‌گاهی هم که می‌توان به آن تکیه کرد و نقطه امید و اتکاست، جریان غرب و به خصوص پنتاگون و امثال آن است. حالا شما ببینید این هنرمند کجا و آن هنرمند نوع اول کجا؟ ببینید درک این دو تا چقدر با هم تفاوت دارد. هر دو کار هنری می‌کنند؛ هر دو هم بر موج احساسات مخاطب خودشان سوار می‌شوند؛ و یک میل و یا نفرتی را ایجاد می‌کنند، سبز می‌کنند، رویشی در او ایجاد می‌کنند، اما این در چه مقیاسی و آن در چه مقیاس. یا فرض کنید وقتی احساسات اجتماعی را به دست اولی بدهید و بگویید رهبری کن، فیلم‌هایی می‌سازد که در حد رفتار اقشار و مناسبات آنها با یکدیگر است. حاصل آن نیز این است که برخوردهای سنتی یا مذهبی بین اقشار را به یک قاعده تبدیل کند.

بنابراین خصوصیتی که هنرمند باید داشته باشد، قدرت بسط دادن آن نقطه مرکزی و قدرت تعالی دادن آن به مصادیق بزرگ در مقیاس جهانی و در مقیاس‌های کلان اجتماعی است. و اینکه بتواند آن افق‌ها را سیر کند و قاعدتاًٌ باید بتواند روح مخاطب خودش را وارد فضاها و افت و خیزهایی کند و در پایان هم یک فرودگاهی را برای او در نظر بگیرد. البته نه در احساس او طمع خام ایجاد کند و نه احساس اورا مایوس کند، بلکه باید بتواند در او حرکت ایجاد کند و طمع خام را از او بگیرد.
2ـ الگوهای دینی در زمینه هنر

 ابوحمزه مخاطب را از کجا تا کجا می‌برد. حالا تعبیر هنر هم در اینجا تعبیر قاصری است. واقعا تجلی آن احساس معصوم(ع) توام با آن شهودی که در وسعت هستی دارد، انسان را در امواجی از احساس، متحول و متبدل می‌کند و یک فرودگاه امنی هم در آخر آن دارد. مثلاً اگر به کسی که قله دماوند را نمی‌شناسد و فقط یک چیزی از آن شنیده است یا فکر می‌کند که قله دماوند که رفتنی نیست، بگویند این چهار شاگرد را به قله برسان، از همان اول آنها را خسته می‌کند. یا اگر راهشان بیاندازد، اولین تپه ماهوری که رسید می‌گوید این همان دماوند است؛ چون نه دماوند را دیده و نه فهمیده که چه الزاماتی دارد، ولی امام سجاد(ع) آدم را در فراز و فرودها، در احساس خطرها، امنیت‌ها، تنهایی‌ها، غربت‌ها درک از جلال و جمال حق، درک از ضعف‌ها و واماندگی‌های خودش، رحمت او در نقطه ی اوج احساس، امید، قرب و مطالبه که آدم احساس می‌کند هم‌آغوش خداست و واقعا می‌تواند خدا را در بغل بگیرد همراهی می‌کند؛ او همه چیز را از خدا می‌خواهد «اللهم اغفر لحینا و میتنا شاهدنا و غائبنا» چه احساسی در آدم موج می‌زند وقتی یک رحمتی را حاضر می‌بیند که می‌شود از این رحمت همه عالم را سیراب کرد. یک تنه می‌خواهد از رحمت خدا مثلا سقایی بکند. در همان حال می‌بینید لسان دعا عوض می‌شود «اللهم مالی کلما قلت قد صلحت سریرتی و ...» ببینید از کجا آدم را به کجا می‌برد. این آدمی که در اوج وصال است را یک دفعه متوجه می‌کند که نه این خبرها نیست. اگر این تحول را در آدم ایجاد نکرده باشد چرا این حرف‌ها را بگوید؟ چرا این دعاها با این فرازها شروع بشود. «کلما قلت لصلاه بین یدیک ...» در این صورت آدم از اول می‌گوید این راه اصلا رفتنی نیست. حضرت ابتداء شروع به بیان ضعها می‌کنند طوری که آدم از اول متوجه ضعفها نیز می‌شود. شاید دیگر اصلا گناهی کرده‌ام که پرونده‌ام بسته شده است بعضی روایات دارد که آدم یک گناهی می‌کند که می‌گویند: در خیر بسته شد هرکاری هم بکنید دیگر پرونده تو را بستیم. نکند که مرا ترک کردی، نکند که با بطالین نشستیم. حضرت در فرازهای بعد راه حل‌ها را پیشنهاد می‌دهند و می‌فرمایند اگر این مشکلات هست، راه‌حل‌های آن هم این است؛ اینها را به خدا بگو و با همین درمیان گذاشتن مشکلات خودت را رفع کن. این نگاه که این فضاهای بزرگ و لایتناهی را پیش‌روی انسان باز می‌کند، فضایی است که اگر امام سجاد(ع) نگوید اصلا آدم معنی آن را نمی‌فهمد.

«الحمدالله الذی و کلنی الیه فاکرمنی و لمیکلنی الیالناس...» این افق‌ها را پیش روی انسان باز کردن آن هم در فضایی که فضای احساس و موج برداشتن روح و رشد است، و بعد هم اینها را در امواجی حرکت دادن، بعد هم به یک ساحل امن رساندن، کار هر کسی نیست. شما در این دعا فرودگاهی دارید «اللهم انی اسئلک ایماناً تباشر به قلبی  و یقیناً...» هرکسی نمی‌تواند آدم را در آنجا بنشاند. اگر غیر از معصوم باشد آدم را پرواز می‌دهد، بعد وسط هوا رهایش می‌کند. حالا یا مرغها او را می‌خورند یا هنگام فرود آمدن به سرعت او را به زمین می‌زند؛ یا به اصطلاح وقتی می‌خواهد خیزهایی بردارد، امکان پرواز بعدی را غیر ممکن می‌کند. بنابراین باید با یک لطافت مخاطب را در اوج، فراز و فرودها بیاورید؛ آخر هم در یک جای امن این تحولات را سامان پذیرد.
3ـ جایگاه خیال در امر هنر

نکته دیگر این است که جایگاه خیال در بسط دادن  چیست و چقدر باید این خیال را بسط داد. اگر در معرفت شناسی (هم روان شناسی معرفت و هم فلسفه معرفت) که از آن بحث شده است که خیال چه کاره است، و  چطوری قبض و بسط پیدا می‌کند، و چقدر می‌توان آن را قبض و بسط داد، دقت شود. و بعد توجه کنیم که برای رسیدن به یک هنر صحیح چقدر باید از قوه خیال مدد گرفت؟ جایگاه خیال کجاست؟ جایگاه عقلانیت کجاست؟ جایگاه حضور ایمان کجاست؟ سوم سؤال فقهی آن است که چقدر مجاز هستیم از خیال استفاده کنیم؟ خیال در چه افق‌هایی حق دارد وارد شود؟ مثلاً در ساحت ربوبی اصلا خیال نباید وارد شود. «کلما من یستمع اوهامکم فی ادق المعانی و هو مصنوعکم» مردود است. اصلاً جایی برای خیال نیست که انسان راجع به خدا با خیالش شعر بگوید. بنابراین یک ساحت‌هایی است که عقل ما اجازه ورود به آنجا را ندارد چه برسد به خیال از نظر ساحت. حتی در توصیف امیرالمومنین هم شما حق ندارید به هیچ وجه خیال را بیاورید. این اصلا یک ساحتی است که در آنجا هر چه خیال ما ترسیم کند غیر از امیرالمومنین است. اسم اعظم الهی است. خیال ما به آن دست نمی‌یابد. مقام و ساحتی است که «کنه معرفتی بالنورانیه معرفت الله و معرفت الله معرفتی» عنقا شکار کس نشود دام بازگیر، اصلا خیالات ما به آنجا راه پیدا نمی‌کند.

باید معین شود که در معرفت شناسی جایگاه خیال کجاست و تحت کدام قوه عمل می‌کند؟ نسبت آن با عقلانیت، احساس و حس چیست؟ نسبت آن با شهود چیست؟ نسبت آن با قلب و با ایمان چیست؟ ظرفیت نگارگری آن نسبت به حقایق چقدر است؟ به نظر من این یک بحث تخصصی است که به طور جدی باید وارد شد و هم بحث‌های عقلانی و  هم نقلی آن را تمام کرد.

گفتاری از حجت الاسلام والمسلمین سید مهدی میرباقری (رئیس فرهنگستان علوم اسلامی) به بهانه دیدار مسئولان سازمان صدا و سیما و اهالی هنر، با رهبر فرزانه انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای(مد ظله العالی)

/ 0 نظر / 13 بازدید