جوهر عرفان

- صبر لله: از نظر امام این مقام نازلترین مقام سالک است. انسان در این مرحله از آمال و آرزوهاى نفسانى خود منسلخ گشته و مهاجر الى الله مى‏شود. چه در غیر این صورت در بیت نفس مقیم بوده و در جلباب نفسانیات خویش گام برمى‏دارد و مصداق مهاجر الى الله واقع نمى‏شود. پس سفر الى الله با خروج از نفسانیات و بیرون رفتن از انانیت‏حاصل مى‏شود و به تعبیر امام:
تا خروج از بیت نفس و بیرون رفتن از انانیت نباشد سفر الى الله و هجرت به سوى او محقق نشود و پیش اهل معرفت تمام ریاضاتش ریاضت‏باطل است و چون خروج از بیت محقق شد سالک شود و صبر در این مقام صبر لله است.
پیر هرات نیز این نوع از صبر را ضعیف‏ترین انواع صبر و خاص مبتدیان مى‏داند و مى‏گوید: «واضعف الصبر الصبر لله و هو صبر العامه‏». (14)
2- صبر بالله: از منظر امام این نوع از صبر داراى دو مقام است: نخست صبرى که براى سالک ثابت است و مسافر کوى حقیقت پس از بیرون‏آمدن از منزل نفس و طبیعت نفسانى خویش تمام حرکات و افعال و قواى خود را در اختیار خداوند مى‏بیند و خود را مسلوب الاختیار مشاهده مى‏کند و صبر خود را که یکى از حالات و قواى اوست‏بالله مى‏بیند و به عین‏الیقین در مى‏یابد که معطى این صبر خداوند است. به تعبیر امام فهم این حقیقت‏با برهان عقلى حاصل نمى‏شود که «برهان راجع به اهل حجاب است‏».
دوم خاصه کسانى است که به صحو بعدالمحو (15) رسیده‏اند; یعنى کسانى که به فناء کلى راه یافته و باقى به بقاء حق گردیده‏اند. این چنین سالکى وجودى حقانى دارد و تمام حرکات و رفتارش «بالله‏» است. در این صورت است که مصداق «قرب فرایض‏» مى‏گردد و چشم و گوش خداوند مى‏شود که خداى رحمان از طریق او مى‏بیند و به بندگان و موجودات فیض مى‏رساند. امام بر این مدعا، گفتار و کلام نورانى امیرالمؤمنین على بن ابیطالب(ع) را گواه مى‏آورند که فرمود «انا عین الله و انا یدالله و انا جنب الله و انا باب الله‏». (16) چنین کسى براى دستگیرى افتادگان به‏پامى‏خیزد و در کنار دیگر انسانها زندگى مى‏کند و در راه هدایت آنان از سختیها و طعنه‏ها خم به ابرو نمى‏آورد و خلعت رهبرى و هدایت مردمان بر قامتش راست مى‏گردد.
خواجه عبدالله انصارى از این نوع صبر به صبر «مرید» تعبیر مى‏کند; یعنى کسى که از فعل و قوه خود به کلى منسلخ شده و به عین‏الیقین دریافته است که «لا حول و لاقوة الا بالله‏». (17)
3) صبر على الله: ویژه کسانى است که مستقر در مقام دوم گردیده‏اند; یعنى پس از آنکه سالک طریق حق، متصرفى را در عالم وجود جز خداوند ندید، طبیعتا تمام رخدادها و بلیات را جلوه اسماء و صفات حق مى‏بیند و بر آنها شکیبا مى‏شود، اوامر و نواهى خداوند را به جان و دل مى‏پذیرد و بر همه احکام الهى صابر است. صبر چنین سالکى را صبر على الله خوانند و به تعبیر امام «اینان بر خدا و شئون اسمائیه یا ذاتیه او صبر کنند». (18)
پیر هرات این نوع صبر را صبر سالکین مى‏خواند و مى‏گوید: «و هو صبر السالک‏». (19)
4) صبر فى الله: صبر در مسیر سیر و سلوک است که سالک طریق دوست‏باید متحمل شود و امام آن را ویژه اهل حضور مى‏دانند; یعنى کسانى که مشاهده جمال اسمائى کرده‏اند، در آن مشاهدات و جلوات هر چه صبر کنند و دل را از استهلاک و اضمحلال نگه دارند صبر فى الله است.
5) صبر مع الله: به تعبیر بزرگان ره یافته، صبر در این مرتبه به مراتب سخت‏تر از صبر در ساحت غیبت است. زیرا لازمه مقام حضور، بسط و انبساط است و خوددارى از این حالت دشوار است. لب نگشودن و سخن به شطح نگفتن و حفظ مقام حضور داشتن از دشوارترین امور است. به تعبیر امام صبر مع الله «براى مشاهدین جمال ذات است که از مقام مشاهده جمال اسمائى بیرون رفته و به مشاهده ذاتى رسیده‏اند. آنها هرچه در این جلوات صبر کنند و خود نگهدار شوند صبر مع الله است‏». (20) سپس امام در مورد این‏گونه صابرین مى‏گویند اینان به مقام استهلاک و فناء مى‏رسند که نه اسمى از آنان به جاى مى‏ماند نه رسمى.
6) صبر عن الله: صبر عن الله صبر مشتاق و محبى است که به دلیل رعایت محبوب بر خواسته او صبر مى‏کند. بنابراین، صبر اینان صبر بر فراق نیست‏بلکه صبر محبى است که در کنار محبوب است. صبر کسانى است که از رؤیت جمال جمیل محبوب به خاطر امتثال اوامر محبوب محجوب مى‏شوند و به تعبیر امام «اشق مراتب صبر است‏». (21) از منظر امام «هرچه محبت و عشق زیادتر باشد صبر بر مفارقت‏بیشتر است‏». (22) از این رو مى‏گویند شاید معناى کلام حضرت ختمى مرتبت که فرمود: «ما اوذى نبى مثل ما اوذیت‏» (23) ناظر به این حقیقت‏باشد. امام ناله دردمندانه مولاى متقیان على(ع) را که فرمود و «فهبنى یا الهى و سیدى و مولاى و ربى صبرت على عذابک فکیف اصبر على فراقک‏» (24) را صبر عن الله مى‏دانند; یعنى صبرى که محب در عین وصل از محبوب حقیقى مى‏کشد و آن را از اصعب امور مى‏دانند. (25)
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد مى‏دارد که بربندید محملها
نتایج صبر و جزع
از نظر امام «صبر کلید ابواب سعادات و منشا نجات از مهالک است‏» امام معتقدند صبر بر بلیات، انسان را آزموده و ورزیده مى‏کند، اراده و عزم او را تقویت مى‏نماید و انسان را از عبودیت نفس خارج مى‏سازد. به سخن خواجه نصیرالدین طوسى توجه مى‏دهند که فرمود:
الصبر یمنع الباطن عن الاضطراب، و اللسان عن الشکایة، و الاعضاء عن الحرکات الغیر المعتاده. (26)
در جاى دیگر حضرت امام به نتیجه انواع صبر که قبلا مطرح کرده‏اند مى‏پردازند و مى‏گویند: «صبر در معاصى، منشا تقواى نفس مى‏شود». (27) صبر در طاعت منشا انس به حق و مانوس‏شدن با خداوند مى‏گردد و صبر در بلیات و مصیبتها انسان را به وادى «رضا» و پذیرفتارى قضاى الهى مى‏کشاند که از مقامات والاى به حقیقت رسیدگان است. با رهنمودى از امام این مقام را به پایان مى‏برم.
پس اى عزیز، مطلب بس مهم و راه خیلى خطرناک است. از جان و دل بکوش و در پیش‏آمدهاى دنیا صبر و بردبارى را پیشه خود کن، و در مقابل بلیات و مصیبات مردانه قیام[کن]، و به نفس بفهمان که جزع و بى‏تابى علاوه بر آنکه خود ننگى بزرگ است، براى رفع بلیات و مصیبات فایده‏اى ندارد; و شکایت از قضاى الهى و اراده نافذه حق پیش مخلوق ضعیف بى‏قدرت و قوه مفید فایده نخواهد بود. (28)
توکل
توکل، یکى دیگر از مقامات و ملکات نفسانى است، که سالک الى الله در سفر معنوى خود باید آن را کسب کند. توکل، در لغت‏به تعبیر راغب اصفهانى (29) واگذار کردن امرى است‏به معتمدى، از این جهت که شخص خود را در انجام آن کار عاجز و ناتوان ببیند.
اما در اصطلاح عرفانى منزل و مقامى است که سالک طریق حق براى رسیدن به یقین و باریافتن به پیشگاه حضرت محبوب مى‏باید آن را بپیماید; بزرگان عرفان، توکل را نشات گرفته از ایمان مى‏دانند و معتقدند شخص متوکل با پیمودن مقام توکل مى‏تواند به منزل «یقین‏» راه یابند و نهایتا از مقام «یقین‏» بگذرد و به مقام «توحید» نایل شود. حمدون قصار (30) در مقام پاسخ به سؤال از توکل مى‏گوید: «چگونه سخن گوید در توکل آن را که هنوز درست نشده باشد حال ایمان‏». (31)
تعریف توکل
از ابوتراب نخشبى نقل شده است که «التوکل طرح البدن فى العبودیة و تعلق القب بالربوبیة‏». (32)
ذوالنون مصرى گوید: «التوکل ترک تدبیر النفس و الانخلاع من الحول و القوة‏». (33)
حمدون قصار در جمله‏اى بسیار کوتاه در این باره مى‏گوید: «التوکل هوالاعتصام بالله‏». (34)
خواجه عبدالله انصارى نیز در معناى آن مى‏نویسد:
التوکل: کلة الامر - کله - الى مالکه و التعویل على وکالته. و هو من اصعب منازل العامة علیهم، و اوهى السبل عند الخاصة، لان الحق تعالى قد و کل الامور کلها الى نفسه، و ایاس العالم من ملک شى‏ء منها. (35)
توضیح اینکه، عامه مردم به سبب دلبستگى و تعلق خاطرى که به امور دنیایى دارند و در حجاب طبیعت گرفتارند واگذارکردن امور به خداوند بر ایشان دشوار مى‏باشد زیرا در این واگذارى نگران از دست دادن خود، اموال و داراییها و اختیارات خود مى‏باشند. اینان به عقل خود تکیه مى‏کنند و معتقدند خداوند چنین خواسته که انسان با عقل و درایت‏خود همه امور خویش را به دست گیرد. از این رو رها کردن و واگذار نمودن بر ایشان دشوار است اما علت اینکه براى خاصان منزلى سست و بى‏بنیان است زیرا اینان به طور یقین دریافته‏اند که همه امور به دست‏خداوند است. کریمه شریفه «لیس لک من الامر شى‏ء» (36) را که خداوند به اکمل موجودات حضرت ختمى مرتبت فرموده است، با تمام وجود دریافته‏اند. بنابراین، در نظر آنان واگذار نمودن امورى که خود مالک آن نیستند امرى واهى است. خواجه عبدالله در پایان اشاره مى‏کند که خداوند همه انسانها را مایوس گردانیده است از اینکه خود مالک چیزى باشند.
امام در تعریف توکل به گفته برخى از بزرگان عرفان اشاره مى‏کنند و مى‏گویند: «التوکل على‏الله: انقطاع العبد الیه فى جمیع ما یامله من المخلوقین‏». (37)
امام توکل را از جنود عقل و از لوازم فطرت مخموره مى‏دانند و معتقدند توجه ناقص به کامل مطلق، براى رفع نقص و احتیاج، امرى فطرى و جبلى است. (38) از دیدگاه امام یکى از احکام فطرت مخموره فطرت افتقار است و همه موجودات به زبان گویاى فطرت مى‏گویند: «ما محتاجیم به موجودى که چون خود ما محتاج و مفتقر نباشد و ما مستظل از کاملى هستیم که چون خود ما سلسله ممکنات، مستظل به غیر نباشد». (39)
و در قسمتى دیگر مى‏گویند: «کسى که در همه جهات وجودیه محتاج و مفتقر است نتواند ... سد خلت و طرد اعدام از ما کند و ... به لسان حال و ذات و فطرت مى‏گوید:
ذات نایافته از هستى، بخش کى تواند که شود هستى بخش‏» (40)
از دید امام کسى که با نگاه استقلالى به اشیاء و پدیده‏ها مى‏نگرد طبیعتا به آنها تمسک مى‏جوید و از حق منقطع مى‏شود چنین شخصى مضطرب و متزلزل مى‏گردد و این حالت اضطراب و تمسک به دنیا و مادیات در قلبش روزافزون مى‏شود و به بلیه حرص مبتلا مى‏گردد از این رو امام «حرص‏» را در مقابل توکل دانسته و از جنود جهل و ابلیس برمى‏شمرند.
از نظر امام توکل پس از ایمان به چهار حقیقت‏حاصل مى‏شود و آن چهار امر را ارکان توکل برمى‏شمرند که عبارتند از: 1) ایمان به آگاهى وکیل در مورد احتیاجات موکل; 2) ایمان به قدرت وکیل در برآوردن حاجات موکل; 3) بخل نداشتن وکیل; 4) محبت و رافت داشتن وکیل.
ایشان تصریح مى‏کنند که مجرد علم و اعتقاد کافى نیست‏بلکه ایمان به امور فوق‏الذکر موجب حصول توکل و اعتماد به وکیل مى‏شود. از این رو بزرگان عرفان توکل را نتیجه ایمان دانسته‏اند.
حضرت امام در مقام بیان استفاده غلط و برداشت ناصحیح از مقام توکل به نکته ظریفى اشاره مى‏کنند و متذکر مى‏شوند که توکل هرگز با کسب و کار منافات ندارد «بلکه ترک کسب و تصرف به بهانه توکل از نقصان است و جهل زیرا که توکل ترک اعتماد به اسباب است و رجوع اسباب است‏به مسبب الاسباب، پس با وقوع در اسباب منافات ندارد». (41) از منظر امام، ترک هر گونه کوشش به نام توحید و توکل و به کارنگرفتن قوایى که حق‏تعالى به بندگان خویش عطا فرموده به این بهانه، از جهل به مقام توحید و توکل است «زیرا که حقیقت توحید در یافتن آن است که تمام تصرفات خلقى، حقى است‏». (42)
پیر هرات در مورد درجات توکل مى‏گوید:
توکل سه درجه دارد و تمام این درجات سه‏گانه، مربوط به عامه مردم است: الدرجة الاولى: التوکل مع الطلب و معاطاة السبب على نیة شغل‏النفس و نفع الخلق و ترک الدعوى. (43)
توضیح اینکه، سالک در این مرحله بر خداوند توکل مى‏کند و این توکل او با طلب و درخواست همراه است. سالک در این مرحله به اسباب و مسببات تمسک مى‏کند به این منظور که نفس خود را مشغول سازد تا مبادا گرفتار امورى شود که او را به بیراهه بکشاند و گرفتار مفاسد اخلاقى مانند عجب، کبر، خودبینى و خودپرستى گردد.
و الدرجة الثانیة: التوکل مع اسقاط الطلب و غض العین عن السبب; اجتهادا فى تصحیح التوکل، و قمع تشرف النفس، و تفرغا الى حفظ الواجبات. (44)
توضیح آنکه، سالک با توکل بر خداوند هیچ‏گونه درخواست و مسئلتى از غیر خداوند ندارد و از رؤیت هر سبب و علتى چشم‏پوشى مى‏کند و تنها به مسبب‏الاسباب مى‏نگرد; زیرا متوکل حقیقى کسى است که فقط به خدا تکیه دارد و اسباب و علل را در ید قدرت او توانمند مى‏بیند. خواجه عبدالله انصارى به نکته ظریف و دقیقى اشاره مى‏کند و آن اینکه سالک در این مرحله به مقامى مى‏رسد که از اسباب چشم‏پوشى مى‏کند و فقط به مسبب‏الاسباب مى‏نگرد. از آنجا که چنین حالتى ممکن است او را گرفتار غرور و عجب و کبر نماید، به سرکوبى نفس خود مى‏پردازد و براى اینکه بتواند واجبات شرعى خود را به نحو نیکویى انجام دهد تلاش و کوشش مى‏کند.
و الدرجة الثالثة: التوکل مع معرفة التوکل، النازعة الى الخلاص من علة التوکل و هو ان یعلم ان ملکة الحق تعالى للاشیاء ملکة عزة لایشارکه فیها مشارک، فیکل شرکته الیه; فان من ضرورة العبودة ان یعلم العبد ان الحق هو مالک الاشیاء - وحده. (45)
توضیح مطلب اینکه سالک در چنین مرحله‏اى به شهود توحید افعالى بار مى‏یابد و به معرفت‏حقیقى توکل نایل مى‏شود و به نواقصى در توکل پى مى‏برد. از این رو با آن به منازعه برمى‏خیزد; به عبارت دیگر، سالک در مى‏یابد که مالک حقیقى خداوند است و این مالکیت مخصوص اوست و ملکیتى است‏بر پایه عزت و چیرگى، از این رو کسى را در مالکیت‏با خداوند شریکى نیست. با توجه به این معرفت، واگذار کردن ادعایى است‏باطل زیرا در حقیقت‏بنده بر هیچ امرى مالکیت ندارد تا آن را به خداوند واگذار نماید. نتیجه آنکه، اساسا انتساب امرى به خود، ناپسند و ناروا است و دیگر اینکه واگذارنمودن امور به خدا، نوعى دعوى مشارکت‏با اوست که البته از دید حق‏بینان ادعایى است ناپسند.
اما، امام خمینى(س) با توجه به ارکانى که براى توکل برشمردند، درجات توکل را به اختلاف معرفت‏به ارکان مى‏دانند. از نظر ایشان اگر کسى به طریق علم، آن ارکان را دریافت علما متوکل مى‏شود ولى در حقیقت متوکل نخواهد بود تنها در صورتى متوکل محسوب مى‏شود که ایمان به ارکان مذکوره داشته باشد و اگر سالک از مقام اطمینان بگذرد و به حد طمانینه و اطمینان برسد هر گونه تزلزل و اضطرابى از او ساقط مى‏شود و «دل سکونت‏به حق و تصرف حق پیدا کند اما هنوز سالک طریق در مقام کثرت است و از براى غیر حق تصرفى قایل است‏». (46) چون از این مقام نیز بگذرد و به نور معرفت جلوه‏اى از جلوات توحید را دریابد، آن گاه چشم دلش متوجه حق مى‏گردد و از مخلوقات دیگر منقطع مى‏شود و در این مرحله به مقام توکل نایل مى‏آید. نکته جالب اینکه چون از این مقام فراتر رفت، نارسایى توکل را درمى‏یابد و مى‏فهمد که خدا را وکیل قراردادن، اثبات امرى است‏براى خود. پس «در این مقام ترک توکل مى‏کند و امور را به حق راجع بسازد و توکیل و توکل و وکالت را نقص و شرک انگارد». (47)
رضا
رضا یکى دیگر از مقامات و منازل عرفانى است که سالک پس از مقام توکل آن را کسب مى‏نماید. (48)
تعریف رضا
رضا در لغت‏به‏معناى خشنودى، خوشدلى و تسلیم‏شدن است و در اصطلاح عرفانى عبارت است از رفع کراهت قلب نسبت‏به مقدرات و شیرین شدن سختیهاى احکام قضا و قدر. سالک پس از واگذار کردن امور به دست‏حاکم عادل، از تصمیمات و احکام صادره از ناحیه وکیل خود ناراضى و ناخشنود نمى‏گردد و زبان حالش همان دعاى پیامبر اکرم(ص) است که: «اللهم انى اسئلک ایمانا تباشر قلبى و یقینا صادقا حتى اعلم انه لن یصیبنى الا ما کتبت لى والرضا بما قسمت لى‏». (49)
مقام رضا نهایت مقام سالک است و سالکى که در این گام مى‏نهد بهشت و رضوان خداوند نصیبش خواهد شد. از این‏رو بزرگان عرفان گفته‏اند، رضا مقام واصلان است نه مقام سالکان. زیرا سالک پس از طى منازل و مقامات به درجه‏اى از یقین مى‏رسد و متصف به صفت طمانینه مى‏گردد. در حقیقت واصل کوى دوست و صاحب مقام رضا، کسى است که دلش به نور یقین روشن مى‏گردد و چشم بصیرتش با مشاهده و معاینه حسن تدبیر الهى نورانى مى‏شود سپس به مقام رضا گام مى‏نهد.
امام على(ع) در مورد رضا مى‏فرمایند: «من جلس على بساط الرضا لم ینله مکروه‏». صاحب چنین جایگاهى، اگر از هفت گردون براو مصیبت‏بارد او همچنان دلخوش است و جز لطف و محبت دوست چیزى نمى‏بیند.
بشر حافى در جواب سؤال فضیل عیاض که مى‏پرسد آیا مقام زهد بالاتر است‏یا مقام رضا، مى‏گوید: (50) رضا برتر است زیرا زاهد در راه است و «راضى‏»، «واصل‏».
یحیى بن معاذ در این‏باره مى‏گوید: (51) همه امور به دو اصل بازگشت دارند; فعل و عملى که از طرف خداوند بر تو نازل مى‏شود (تقدیرات الهى است که بر تو رقم خورده است) و فعل و عملى که از جانب تو به سوى خداوند روانه مى‏شود. پس صاحب مقام رضا کسى است که در آنچه خدا و بر او رقم زده است راضى و خشنود است و در عملى که خود انجام مى‏دهد اخلاص مى‏ورزد.
با این تعبیر شاید بتوان گفت که شخص «راضى‏» به مقام قرب نوافل راه مى‏یابد. فرمود: «کنت‏سمعه الذى یسمع به وبصره الذى یبصر به‏» (52) که به تعبیر امام خمینى(س) مقام «بقاء بعد اللفناء» است. (53)
برخى اهل سلوک مقام رضا را مقام «ان لا ارید» دانسته‏اند. گویند از سالکى پرسیدند: «ما ترید؟ قال: ارید ان لاارید».
پیر هرات منزل رضا را با آیه شریفه «ارجعى الى ربک راضیة مرضیة‏» (54) آغاز مى‏کند و نتیجه مى‏گیرد هرکس از خداوند ناخشنود باشد راهى به سوى خداوند ندارد و حضرت حق شرط رجوع کامل بنده به خود را در مقام رضا قرار داده است. زیرا فرمود: اى نفس به اطمینان رسیده در حال رضا و خشنودى به سوى پروردگار خویش بازگرد. وى در تعریف رضا مى‏گوید:
و الرضاء اسم للوقوف الصادق، حیث ما وقف العبد، لا یلتمس متقدما و لا متاخرا، و لایستزید مزیدا، و لایستبدل حالا - و هومن اوائل مسالک اهل الخصوص واشقها على العامة. (55)
توضیح اینکه، سالک در مقام رضا وقوفى صادقانه و حقیقى دارد. بدین‏گونه که افزون بر چیزى که خداوند بر او رقم زده است نمى‏خواهد. در هر شرایطى که قرار گیرد، راضى و خشنود است. البته این مقام براى خاصان - یعنى کسانى که اراده خود را در اراده حق‏تعالى فانى ساخته‏اند - آسان و هموار است. اما براى مبتدیان و عامه مردم بسیار سخت و دشوار است. زیرا فانى ساختن اراده و خواست و گذشتن از خواسته‏هاى خود امرى است صعب و دشوار.
حضرت امام در شرح حدیث جنود عقل و جهل، رضا را از جنود عقل و از لوازم فطرت مخموره گرفته و سخط را در مقابل آن از جنود جهل و از لوازم فطرت محجوبه برشمرده‏اند. (56)
در توضیح این مطلب مى‏فرمایند انسان فطرتا عاشق کمال مطلق است. گرچه متوجه و متذکر این نکته نباشد. انسانى که توانسته از حجب ظلمانى نجات یابد و وجودش به نور فطرت روشن گردد و معرفت‏حضورى نسبت‏به خالق خویش پیدا کند، تمام تجلیات حق و مظاهر حق را کامل و زیبا مى‏بیند. جمال و کمال حق‏تعالى را در همه موجودات جارى و سارى مى‏یابد، افعال حق را کامل مى‏بیند زیرا به عین‏الیقین دریافته است که «از جمیل مطلق جز مطلق جمیل نیاید» (57) نتیجه این بینش آن است که همان رضایت و شعفى که نسبت‏به ذات مقدس ربوبى دارد آن را به کل نظام هستى سرایت مى‏دهد.
به گفته امام، زبان حال چنین سالکى این خواهد بود:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست (58)
از منظر حضرت امام لازمه عشق ذاتى و رضایت فطرى، سخط و ناخشنودى از غیر حق است. امام معتقدند انسانى که فطرتش در حجب مادیات و ظلمت نفسانى پنهان گشته، کمال را در امور دیگر مى‏بیند پس طبیعتا به آنان دلبستگى پیدا کرده و نسبت‏به کسى که به آمال و آرزوهاى او خدشه وارد مى‏کند غضبناک و ناخشنود مى‏گردد.
حضرت امام نیز مقام رضا را خشنودى بنده از خداوند و مقدرات او مى‏دانند و معتقدند مقام رضا «فوق مقام تسلیم و دون مقام فنا» مى‏باشد. (59) ایشان مى‏گویند: «رضا عبارت است از خشنودى و فرحناکى عبد از حق و مرادات او و قضا و قدر او». (60)
و در نقد نظر خواجه نصیرالدین طوسى در شرح اشارات که معتقد است «"رضا" اسم است از براى وقوف صادق بنده با مرادات الهیه به طورى که عبد را از خود اراده‏اى نباشد و اراده او و خواهشهاى او فانى در اراده حق باشد... مى‏گویند اگر مقصود از وقوف اراده عبد با مرادات حق، فناى اراده باشد، این از اوایل مقامات فناء است و مربوط به مقام رضا نیست و اگر مقصود عدم اراده عبد باشد در مقابل اراده حق، این مقام تسلیم است و دون مقام رضا است‏». (61)
از منظر امام، مقام رضا از آثار و شئون معارف الهیه است. بنابراین، به ذکر و شرح مبادى رضا مى‏پردازند:
1. علم به جمیل بودن حضرت حق، در حقیقت ایشان مبدا و نقطه آغازین رضا را معرفت‏سالک به جمیل‏بودن خدا مى‏دانند. بدین ترتیب سالک کوى حق به جمیل بودن خداوند ذاتا و صفتا و فعلا شناخت پیدا مى‏کند و چنین معرفتى را مفتاح ابواب معارف مى‏داند مشروط به آنکه با طى کردن مقامات عرفانى همراه باشد. امام معتقدند فهم این‏گونه مسائل از طریق برهان آن‏گونه که شایسته این مقام است‏براى سالک حاصل نخواهد شد. «و از این علم برهانى که حظ عقل است اخلاق نفسانیه - که از توابع معارف است - حاصل نشود و لهذا چه بسا حکماى بزرگ مرتبه در علم بحثى که داراى مقام رضا و تسلیم و دیگر مقامات روحیه و اخلاق نفسانیه و معارف الهیه نیستند در همان حجب علمیه تا ابد باقى مانند.» (62)
2. رساندن علم جمیل بودن حضرت حق به قلب (63) به‏طورى که قلب نیز ایمان آورد که جمیل مطلق خداوند است. نتیجه این ایمان آن است که حقیقت نوریه خشنودى و خوش‏بینى به خداوند متعال در دل او جلوه‏گر مى‏شود و در اینجاست که سالک، اول مرتبه رضا را درک مى‏کند.
3. در مقام اطمینان به کمال رسد (64) و جمیل بودن حضرت حق را با تمام وجود اذعان کند. در این‏صورت مخاطب آیه شریفه «یا ایتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربک راضیة مرضیة‏» قرار مى‏گیرد. پس در حقیقت راجعین حقیقى به خداوند کسانى هستند که هم آنان از خداوند راضى‏اند و هم خداوند از آنها راضى و خشنود مى‏باشد.
4. مقام مشاهده است (65) این حالت‏براى کسانى حاصل مى‏شود که قلب خود را از عالم کثرت و ظلمت منصرف سازد و رفض غبار کثرت کرده‏اند. در این صورت قلب آنان مستعد و آماده است تا خداوند با جلوه‏هاى مناسب بر قلوب آنان تجلى نماید و دل آنها را به خود خوش کند و از دیگران منصرف نماید. مقام مشاهده داراى سه درجه است: (66)
الف) مشاهده تجلى افعالى که سالک در این مقام از قضاء الهى راضى و خشنود است.
ب) مشاهده تجلى صفاتى و اسمائى که سالک در این شهود به مبدا و سرمنشا افعال و احکام خداوند آگاهى مى‏یابد.
ج) مشاهده تجلى ذاتى است. امام در توضیح این مطلب مى‏نویسد که این دو نوع مشاهده اخیر ارفع از اسم رضا و امثال آن است گرچه روح رضا که حقیقت محبت و جذبه است در این مقام موجود است‏به‏طور کمال.
ضمنا حضرت امام، رضا را یکى از ارکان ایمان دانسته (67) و به پیام نورانى حضرت على(ع) استناد کرده‏اند که فرموده است:
الایمان اربعة ارکان: الرضا بقضاء الله و التوکل على الله و تفویض الامر الى الله; والتسلیم لامرالله. (68)
درجات رضا
پیر هرات سه درجه براى رضا برشمرده است:
الدرجة الاولى: رضا العامة; و هو الرضاء بالله ربا، بسخط عبادة مادونه; و هذا قطب رحى‏الاسلام; و هو یطهر من الشرک الاکبر. و هو یصح بثلاث شرائط: ان یکون الله عزوجل احب الاشیاء الى‏العبد، و اولى الاشیاء بالتعظیم، و احق الاشیاء بالطاعة. (69)
درجه نخست رضاى عامه است و آن خشنودى به ربوبیت‏خداوند است همراه با عدم خرسندى از بندگى و اسارت غیرخدا و این محورى است که اسلام حول آن مى‏چرخد. این خشنودى و خرسندى، قلب بنده را از شرک اکبر پاک مى‏سازد و این حقیقت‏با سه شرط تحقق پیدا مى‏کند:
نخست آنکه خداى عزوجل محبوب‏ترین اشیاء نزد او باشد، دوم آنکه خداوند را از همه اشیاء سزاوارتر به تعظیم و زرگداشت‏ببینید، سوم آنکه خداوند را شایسته‏ترین اشیاء در مقام اطاعت و فرمانبردارى بشناسد.
الدرجة الثانیة: الرضاء عن الله تعالى; و بهذا الرضاء نطقت آیات التنزیل، و هوالرضاء عنه فى کل ماقضى; و هذا من اوائل مسالک اهل الخصوص، و یصح ثلاث شرائط: باستواء الحالات عندالعبد، و بسقوط الخصومة مع‏الخلق، و بالخلاص من المسالةوالالحاح.(70)
توضیح آنکه، سالکى که به مقام رضا راه مى‏یابد از خداوند و همه مقدراتش راضى و خشنود است، خواسته خود را در خواسته محبوب خویش فانى ساخته او را حاکم و خبیر و عادل مى‏داند وبه همه قضاء و احکام او با دیده رضا مى‏نگرد. تحقق و رسیدن به این مقام عالى به رعایت‏سه شرط بستگى دارد:
شرط اول آن است که نسبت‏به امور مختلف حال او تغییر پیدا نکند; یعنى در مقابل احکام و قضاء الهى یکسان باشد چه در مقابل مواهب و عطایایى که به او ارزانى مى‏شود، چه در مقابل نعمتهایى که احیانا از کف او مى‏رود. حاصل آنکه نقمت و نعمت، خوش و ناخوش، صحت و کسالت را از دوست‏ببیند و به داده او خشنود و راضى باشد.
شرط دوم آن است که اگر خصومت و بدبینى با مردمان داشته آن را ترک کند و جز به خوبى راجع به آنان نیندیشد و عذر آنان را بپذیرد.
شرط سوم آن است که هرگز بر خواستهاى خود اصرار و پافشارى نکند. زیرا باید بداند خداوند آنچه را به مصلحت او باشد به او خواهد داد. با طیب‏خاطر از داده‏ها و نداده‏هاى خالق هستى سپاسگزار باشد.
والدرجة الثالثة: الرضاء برضى‏الله تعالى; فلایرى العبد لنفسه سخطا و لا رضى; فیبعثه على ترک التحکم و حسم الاختیار واسقاط التمییز و لو ادخل النار. (71)
توضیح آنکه، سالکى که به درجه سوم مقام رضا نایل مى‏شود نه خشم خود را از خود مى‏داند، نه خشنودى خویش را. چنان‏که قبلا بیان شد او خود را فانى در اراده «محبوب و فاعل مایشاء» کرده است. بنابراین، خود را مالک وجود خویش نمى‏داند چه رسد که مالک صفات و افعالش باشد. اگر شاد مى‏شود از شادى و خشنودى خداوند است و اگر خشمگین مى‏شود خود را مظهر خشم خدا مى‏داند. سالک در این مقام مصداق این آیه شریفه است است که فرمود: «ماتشاؤون الا ان یشاء الله‏». (72) بنابراین، اگر سالک در چنین موقعیتى قرار گیرد حکمش حکم خداوند خواهد بود زیرا او اختیار خویش را در اختیار مختار على‏الاطلاق فانى ساخته است. اختیار او خدایى است. پس بهشت و دوزخ و نعمت و نقمت در دیدگاه او زیبا و جمیل است. کلام والاى حضرت زینب(س) به هنگام بروز شدیدترین نقمت‏ها بیان‏کننده این نوع مقام است که فرمود: «ما رایت الا جمیلا».
ابن سمعون نیز به سه درجه رضا قایل است و مى‏گوید:
الرضا بالحق و الرضا عنه و الرضا له فالرضا به مدبرا و مختارا و الرضا عنه قاسما و معطیا و الرضا له الها و ربا. (73)
مراتب و درجات رضا از منظر امام خمینى(س) (74)
از نگاه امام، مقام رضا مانند دیگر کمالات نفسانیه داراى مراتب متکثره مى‏باشد: درجه اول رضاى بالله است ربا; (75) سالک در این مقام خود را در تحت ربوبیت او قرار داده واز این سلطه و سیطره خوشحال و راضى است. طبیعى است‏شیطان هیچ‏گونه سلطه چیرگى بر او ندارد و فقط چنین سالکى تحت تربیت و پرورش خالق خوبیهاست. روشن است چنین سالکى از تمام اوامر محبوب خشنود و راضى است.
درجه دوم رضا به قضا و قدر حق است; (76) یعنى خشنودى از پیش‏آمدهاى «گوارا و ناگوار»، سالکى که به مقام رضا راه یافته، بلیات و امراض و مقابل اینها نزد او یکسان است. زیرا هردو را عطیه حضرت دوست مى‏داند و به آن راضى خشنود است و معتقد است چه بسا کمال انسان در تنگدستى و تحمل مصایب و شداید و بلایا باشد. حضرت امام به روایتى اشاره مى‏کنند: (77)
حضرت باقر(ع) از جابربن عبدالله انصارى مى‏پرسند: حال تو چگونه است؟ جابر در جواب مى‏گوید: من مرض را خوشتر دارم از صحت وفقر را خوشتر دارم از غنى و... امام باقر(ع) در جواب مى‏فرمایند: اما ما هرچه را خداوند عطا فرماید مى‏خواهیم. اگر مرض را عنایت کند آن را مى‏خواهیم و اگر صحت را عنایت کند، صحت را دوست داریم. (78)
درجه سوم رضا به رضى الله است. (79) حضرت امام مقام محبت و جذبه را اوایل این درجه مى‏دانند. سالک در این وادى از خود خشنودى و رضایتى ندارد و رضایت و شادى او تابع رضایت‏حق است. بنابراین، مقام رضا با مقام محبت مناسبت و سنخیت پیدا مى‏کند و از آنجا که گفته‏اند:«کل ما یفعل المحبوب محبوب‏» (80) هر فعل و حکمى که از جانب محبوب باشد به جان مى‏خرد و از انجام و پذیرش آن خشنود است.
لازم به ذکر است‏بزرگان معرفت مقام رضا را مقامى دائمى براى سالک مى‏دانند; یعنى حالتى است که در دنیا و آخرت از سالک جدا نمى‏شود. حال آنکه برخى از مقامات مخصوص دنیا و برخى مختص آخرت است. به‏طور مثال خوف و رجاء مقامى است عرفانى اما در آخرت از سالک جدا مى‏شود ولى رضا همواره مستمر است و با شخص سالک پیوندى ناگسستنى دارد. جنید در این باره گوید:
لیس‏الرضا و المحبة کالخوف و الرجاء فانهما حالان لا یفارقان العبد فى‏الدنیا و الآخرة لانه فى‏الجنة لا یستغنى عن‏الرضا و المحبة.(81)
تفاوت مقام رضا، توکل و تفویض
در پایان این مقال بى‏مناسبت نیست‏به تفاوت سه مقام رضا، توکل و تفویص بپردازیم. چنانچه گذشت توکل از باب تفعل به معناى نماینده گرفتن یا وکیل گرفتن در انجام کارى است. تفویض از باب تفعیل به معناى سپردن و واگذارنمودن امرى است و رضا به معناى خشنودى و رفع کراهت است.
در تمایز و اختلاف توکل و تفویض مى‏توان چنین گفت:
1) توکل در مصالح امور است ولى تفویض در همه امور - چه مصلحت‏باشد و چه مصلحت نباشد - بنابراین، دامنه تفویض وسیع‏تر است.
2) در توکل اصالت‏با موکل است که وکیل را انتخاب مى‏کند; اما در تفویض، اصالت‏با کسى است که کار به او سپرده مى‏شود زیرا مفوض او را متصرف حقیقى مى‏داند.
3) توکل پس از رخداد امرى حاصل مى‏شود; یعنى پس از آنکه سالک ضرورتى احساس کرد و در شرایط خاص قرار گرفت‏بر خدا توکل مى‏کند. اما در تفویض چنین نیست، شخص مفوض هم قبل از وقوع فعل و رخداد بر خداوند تکیه دارد و هم بعد از وقوع امور آنها را به خدا وامى‏گذارد و شخص راضى نیز در هر شرایطى خشنود و فرحناک است.
امام خمینى(س) در بیان تفاوت توکل و رضا مى‏نویسند که مقام رضا غیر از مقام توکل است; بلکه از آن شامخ‏تر و عالى‏تر است، زیرا که متوکل طالب خیر و صلاح خویش است، و حق‏تعالى را چون فاعل خیر مى‏داند او را وکیل خویش انتخاب مى‏کند در بهبود بخشیدن امورات خویش. اما فرد «راضى‏» این‏چنین نیست زیرا او پسندد هرچه را جانان پسندد; بنابراین مقام رضا برتر از مقام توکل است. (82)
درباره تفاوت توکل و تفویض، خواجه عبدالله انصارى معتقد است تفویض لطیف‏تر و از لحاظ معنى وسیع‏تر از توکل است زیرا توکل بعد از وقوع رخداد است، ولى تفویض هم قبل و هم بعد از رخ دادن امرى حاصل مى‏شود که عین تسلیم و رضامندى است و توکل شعبه‏اى از مقام تفویض است. (83)
اما حضرت امام نظر خواجه را نمى‏پذیرند و مى‏نویسند که ولیکن در بودن توکل شعبه‏اى از تفویض، نظر است و در اعم شمردن تفویض از توکل، مسامحه واضحه است و نیز دلیلى نیست‏بر آنکه توکل فقط بعد از وقوع سبب است‏بلکه در هر دو مورد جاى توکل هست و اما در حدیث‏شریف که فرمود: «فتوکل على‏الله بتفویض ذلک‏الیه‏» تواند که چون توکل نیست مگر با رؤیت تصرف خویش، لهذا براى خود وکیل اتخاذ نمود در امرى که راجع به خود مى‏داند حضرت خواسته است او را ترقى دهد از مقام توکل به تفویض و به او بفهماند که حق تعالى قائم‏مقام تو نیست در تصرف، بلکه خود متصرف ملک خویش و مالک مملکت‏خود است. (84)
در پایان این مقام و این مقال، سخن حضرت امام را یادآور مى‏شویم «... مشتبه شود و خودش نیز نداند که مرد میدان این دعوى نیست، ولى اتصاف به حقایق و وصول به مقامات با این دعویها نشود خصوصا مقام رضا که از اشق مقامات است.» (85)
یادداشتها:
1) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 198.
2) همان، ص 199.
3) همان، ص 200.
4) انشراح (94): 6 و 5.
5) ابوالحسن نورى در شرح حال یکى از مردان خدا مى‏گوید: «روزى پیرمرد ضعیف و بى‏قدرتى را دیدم که او را به سوى زندان مى‏بردند و بر بدن نحیف او تازیانه مى‏زدند. ولى آن مرد خدا همچنان صبر مى‏کرد و دم نمى‏زد. پس از مدتى به زندان رفتم و از او پرسیدم: «اى پیرمرد تو با چنین ضعف چگونه توان صبر کردن دارى؟» در پاسخم گفت: «اى فرزند به همت‏بلا مى‏توان کشید نه با جسم‏» پرسیدم: «صبر در نزد تو چیست؟» گفت: «به بلا مبتلا شدن همچنان بود که از بلا بیرون آمدن‏». به راستى مى‏توان گفت ره یافته‏گان به حقیقت داراى همتى والا و قدرتى لایوصف‏اند.
6) روح‏الله موسوى خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 412.
7) همان، ص 412. اظهار توانمندى، نزد دشمنان نیکوست ولى نزد دوستان هر چیزى غیر از عجز، ناپسند به شمار مى‏آید.
8) همان، ص 413.
9) همان، ص 413 - 414.
10) همان، ص 415.
11) همان.
12) همان، ص 415.
13) همان، ص 416.
14) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 202.
15) رجوع کنید به: عزالدین محمودبن على کاشانى، همان، ص 136.
16) محمدبن یعقوب الکلینى، جلد 1، باب 23 از کتاب التوحید، حدیث 8، ص 113.
17) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 202.
18) روح‏الله موسوى خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 219.
19) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 202.
20) روح‏الله موسوى خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 419.
21) همان، ص 420.
22) همان.
23) هیچ پیامبرى مانند من اذیت نشد. فخرالامة المولى، بحارالانوار، بیروت: دارالرضا، جلد 39، ص 56; جلد 15، باب 73.
24) دعاى کمیل.
25) روح‏الله موسوى خمینى، چهل حدیث، ص 262.
26) همان، ص 262.
27) همان.
28) همان، ص 263.
29) حسین بن محمد راغب اصفهانى، المفردات فى غریب القرآن، ص 531.
30) حمدون قصار از مشایخ صوفیه (متوفى 271) و رواج‏دهنده طریفه ملامیته در نیشابور بوده است.
31) عبدالکریم القشیرى، همان، ص 252.
32) به نقل از: روح‏الله موسوى خمینى، چهل حدیث، ص 214. توکل، بدن را در بندگى حضرت حق افکندن و قلب را با حضرت ربوبى پیوند دادن است.
33) عزالدین محمود بن على کاشانى، همان، ص 396. توکل بیرون آمدن از این اندیشه است که ایشان خود مدبر امور بوده و قدرت و توانایى بر انجام کارها را دارد.
34) همان. توکل چنگ زدن و آویختن به ریسمان خداوندى است.
35) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 171.
36) آل عمران (3): 128. هیچ گونه اختیارى براى تو نیست.
37) روح‏الله موسوى خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 200. یعنى توکل به خدا منقطع شدن بنده است‏به سوى خدا از جمیع امورى که به بندگان امید بسته بود.
38) همان، ص 217.
39) همان، ص 216.
40) همان.
41) همان، ص 214.
42) همان.
43) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 173.
44) همان، ص 174.
45) همان، ص 175.
46) روح‏الله موسوى خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 213.
47) همان.
48) عزالدین محمود بن على کاشانى، همان، ص 399.
49) همان.
50) همان، الرضاء افضل لان الزاهد فى الطریق و الراضى وصل، ص 402.
51) همان، یرجع الامر کله الى هذین الاصلین فعل منه بک و فعل منک فترضى فیما عمل و تخلص فیما تعمل، ص 403.
52) محمدبن یعقوب الکلینى، همان، جلد 2، صص 262، 263 (گوش او خواهم بود که با آن مى‏شنود و چشم آن خواهم بود که با آن مى‏بیند) قسمتى از حدیث قرب نوافل است که از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است.

/ 0 نظر / 7 بازدید